وبلاگ کودک منوبلاگ کودک من، تا این لحظه: 7 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره

کودک من

داستان ق

1397/11/17 8:20
نویسنده : وبلاگ کودک من
163 بازدید
اشتراک گذاری

ديروز ف غير آخر داشت تو پارك بازي ميكرد. يهو خورد زمين و پاش پيچ خورد. دور و اطرافشو نگاه كرد و ديد اي داد بيداد نقطه شو از  رو سرش افتاده. با اون پاش شروع كرد ب گشتن. ف آخر اومد و گفت:چرا اينجوري راه ميري.  
گفت :آخه پام پيچ خورده و نقطمم رو هم گم كردم. ف آخر گفت بيا تو بغلم تا ببرمت پيش دكتر. ف. غير آخر گفت : پس نقطه م؟؟ 
همه ي حرفاي اينا رو قمري مهربون شنيد و گفت:شما استراحت كنيد من براتون پيدا ميكنم.  
قمري ،گشت و گشت. لا ب لاي گل ها رو ديد. وااااااي اينجا چقد نقطه هست.  
بعد با نوكش يك نقطه و با ي چنگال دستش يك نقطه و با اون يكي چنگالش يك نقطه ديگه برداشت.  
رفت رو سر ف غير آخر دوتا نقطه گذاشت. خوب كه نگا كرد ديد با اون يكي فرق داره. اون نقطه ي ديگه رو هم گذاشت رو سر ف آخر.  
ف آخر گفت حالا ف كوچولو بيا تو بغلم. اما ف ديگه با اون دوتا نقطه سنگين شده بود و ف آخر مجبور شده بود يكم خودشو خم كنه و راه افتاد.  
به شهر الفبا كه رسيدن گ بهشون گفت :خوش آمديد ق ها 
او دوتا ب هم نگاه كردن و تازه فهميده بودن كه ديگه شكل و صداشون با ف فرق داره.  
ق غير آخر. ق آخر.

بچه ها خونه بابا الفبا و ننه الفبا می دونید چطوری بود؟ 
بابا الفبا و ننه الفبا یه حیاط بزرگ داشتن که توش یه حوض با گل و درختای سرسبز بود. 
روی درخت 2 تا پرنده لانه داشتن.  
بچه های ننه الفیا و بابا الفبا از این پرنده ها بی خبر بودند.  یه روز که یکی از بچه های بابا الفبا (ب ) از خواب بیدار شده بود دید صدای (ق ق ق ق ) داره میاد 
یهو دید که جوجه پرنده افتاده توی آب و یه گربه کنار حوض می خواد اون جوجه کوچولو رو بخوره. واسه همین مامانش از ترسش صدای ق ق ق ق در می آورد. 
ب آخر زود بابا الفبا رو صدا کرد. بابا الفبا هم گربه رو فراری داد و پرنده کوچولو رو نجات داد. بچه ها پرنده کوچولو را بردن کنار بخاری و با سشوار خشکش کردن. بعد از اینکه حال پرنده کوچولو خوب شد، از بچه ها تشکر کرد.  
 
می دونید چطوری تشکر کرد؟ 
 
می گفت ق ق ق ق ق

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد