وبلاگ کودک منوبلاگ کودک من، تا این لحظه: 7 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره

کودک من

قصه دانه خوش شانس

1397/12/11 6:52
نویسنده : وبلاگ کودک من
294 بازدید
اشتراک گذاری

سالها پيش، كشاورزي، يك كيسه ي بزرگ بذر را براي فروش به شهر مي برد

ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كرد

و يكي از دانه هاي توي كيسه روي زمين خشك و گرم افتاد.

دانه ترسيد و پيش خودش گفت: من فقط  زير خاك در امان هستم.

گاوي كه از آنجا عبور مي كرد پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد.

دانه گفت: من تشنه هستم، من به كمي آب براي رشد و بزرگ شدن احتياج دارم. كم كم باران شروع به باريدن كرد.

صبح روز بعد دانه يك جوانه كوچولوي سبز درآورد. جوانه تمام روز زير نور خورشيد نشست و قدش بلند و بلندتر شد.

روز بعد اولين برگش درآمد. اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيرد و بزرگتر شود.

يك روز غروب، پرنده اي گرسنه خواست آن را بخورد . اما ريشه هاي دانه آن را محكم در خاك نگه داشتند.

سالها گذشت و دانه آب باران زيادي خورد و مدتهاي زيادي در زير نور خورشيد نشست تا اينكه در ابتدا تبديل به يك درخت كوچك شد و بعد به درخت بزرگي تبديل شد.

حالا وقتي شما به كوه و دشت مي رويد. درخت قوي و بزرگي را مي بينيد كه  خودش دانه هاي بسياري دارد.

    

پسندها (5)

نظرات (2)

مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
11 اسفند 97 8:16
👍
مامانیمامانی
11 اسفند 97 14:16
خیلی جالب بود😊
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد